تبليغاتX
دفترچه خاطراتم....**مهدیه**

امتحانات خرداد...

سلام

امروز اولین امتحانمون بود..کامپیوتر

خوب یا بد دیگه گذشت ...امروزم با هزار عجز و التماس به مدیر گفتیم  فردا و پس فردا تعطیل باشه ..

دیگه کارمون به کجا کشیده که فکر تک ماده هم به ذهنمون خطور می کنه!!(اندکی شوخی)

دوستای گلم

همه واسه همدیگه دعا کنیم تا دیگه شهریور همدیگه رو ملاقات نکنیم ....مخصوصا واسه امتحان سهرابی (فیزیک!!)

فعلا


 

نوشته شده توسط مهديه در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت


همگی ف ر ز ا ن ه ....

همگی ف ر ز ا ن ه فرزانه هستیم ...

ما فرزانگان .فرزانگان .فرزانگانیم ...

ما اینیم و آنیم ...چنینیم و چنانیم ....

ما مظهر نیروی جوانیم ....

از شیر نترسیم که خود شیر ژیانیم !!!!!!!!!

به افتخارمون!!!


 

نوشته شده توسط مهديه در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


این هفته هم گذشت...

سلاممم

خوبین؟این هفته هم گذشت...با همه خوبی و بدیش...

خبر بدم از دسته گلایی که به آب دادم ....

امتحان زیست :(بی دقتی محض....۱۹

امتحان فیزیک (رسم شکل):۸از ۸

امتحان زبان فارسی :۲۰

امتحان اجتماعی رو لغو کردیم....

امتحان فیزیک:۸از۸

امتحان ریاضی:۸از ۱۰(به افتخارم!!!)چکار کنم؟؟؟؟من تجزیه و اتحاد تو مخم نمیره!!!!!!!

امتحان ادبیات هم فردا لغو می کنیم....

"این مدلیشو دیگه ندیده بودیم؟؟"

امروز پس از یه هفته شیرینی روز سمپاد رو بهمون دادن...پیتزا...اما دو نفر یکی ...

بعدشم کلی تو حیاط مدرسه آب بازی کردیم ...

خوش گذشت...

به قول دوتام اینا همش خاطره میشه!!!!!!


 

نوشته شده توسط مهديه در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


لذت زندگی از دیدگاه من...

زندگی همش یعنی لذت...

*لذت یعنی صبح چشماتو وا کنی و خدا رو شکر کنی که یه رز دیگه زنده ای...

*لذت یعنی رفتن پای تخته و حل کردن یه مساله ریاضی یا فیزیک ....بعدشم گرفتن یه مثبت...

*لذت یعنی دعوا کردن با خواهر کوچیکت...چون قتی که نیست قدرشو بیشتر میدونی...مثل همین امروز..

*لذت یعنی داشتن یه هفته امتحان پشت سر هم...اونوقت قدر روزای تابستنتو بیشتر میدونی....

*لذت یعنی سر به سر بابات بذاری....اونوقت میفهمی که چقدر دوستش داری...

*لذت یعنی روزای دوشنبه بعد از درس شیمی زنگ تفریح دو تا پیراشکی بخوری...

*لذت یعنی با دوستات توی سرویس اینقدر شر بازی در بیاری که اعصاب راننده سرویسو خورد کنی و اونم دو تا چیز بهت بگه...

*لذت یعنی هر روز بری اراک و بیای خمین ....اونت میفهمی مدرست بغل گوشت باشه چه کیفی میده...

*لذت یعنی بشینی ردیف آخر کلاس و هر کاری دلت میخواد بکنی و معلمم نبینت...

*لذت یعنی یه اتحاد رو تجزیه کنی و دوباره تبدیل  کنی به همون اتحاد...(از شاهکار های خلقت)

*لذت یعنی -۱ به اضافه ۲ رو بنویسی -۳......

*لذت یعنی بعد از کلاس تو زنگای تفریح بری کوهنوردی....

*لذت یعنی با اعتماد به نفس کامل طرح جشنواره رو از الآن استارت بزنی....بعدشم توقع داشته باشی واسه آخر خرداد آمده باشه...

و اوج لذت و خوشبختی...

*بیای تو وبلاگت و  بنویسی....


 

نوشته شده توسط مهديه در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 20:3 موضوع | لینک ثابت


اردیبهشت....

سلام

خیلی دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود ....ولی چه کنیم دیگه..سرم خیلی شلوغه

اردیبهشتم کلا ماه بدیه ....همش امتحان ...امسال هم دیگه رس ما رو کشیدن!!

این هفته ای که امروز شنبش باشه همش امتحان داریم ...

شنبه:فیزیک و زیست

یکشنبه:زبان فارسی (۱۴ درس)

دوشنبه:اجتماعی (۳ فصل)

سه شنبه :فیزیک

چهارشنبه:ریاضی(معادله خط.تجزیه و اتحاد.مثلثات)تازه کتاب تکمیلی سمپاد هم جزوشه

پنج شنبه :ادبیات (۲فصل)

کم مونده بیان بگن جمعه هم بیاین مدرسه....

حالا بریم سر اتفاقای خوب...

اولیش اینه که دوباره دارم دختر عمه میشم ......آخ جون دو تا نی نی

روز سیزدهم تولد خاله جووونم بود که همینجا بهش تبریک میگم....

روز چهاردهم هم تولد مامان گلم بود که بازم بهش تبریک میگم ....

روز بیست و سوم هم تولد آبجی گلمه ..."مهسا جونم تولدت مبارک!!!"

در ضمن دوازدهم هم روز معلم بود که این روز رو به همه ی معلمای عزیزیم (که دوستشون دارم !)تبریک میگم

و ...چهاردهم اردیبهشت هم روز ملی سمپاد بود....این روزم به همه ی بچه های سمپاد تبریک میگم٬!!!!!

همش شد تبریک....

این چند روز تعطیلیه توی اردیبهشت هم رفتیم شهر کرد...جاتون خالی ...قشنگ بود..خیلی هم خوش گذشت!!

از ۲۶ اردیبهشت هم امتحانات شروع میشه ...استارتشم با امتحان کامپیوتر میخوره (برنامه نویسی ...)

 خب دیگه ...

خبرام تموم شد....فعلا...تا بعدا....


 

نوشته شده توسط مهديه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت


او می آید....

سلاممم

این متن سرود خیلی قشنگه بچه های مدرسمونه .....خیلی قشنگه....

مي بينمش از دوردست انگار مي ايد                                       مي بينمش باور كنيد اين بار مي ايد

برق نگاهش مهر و خشمي توامان دارد                                    تركيبي از درياچه و اتشفشان دارد

در چشمهايش مي توان حتي خدا را ديد                                   تاريخ جانسوز حرا تا كربلا را ديد

هل من مبارز بر لبانش پيش مي تازد                                        پا بر ركاب ذوالجناح خويش مي تازد

مي بينمش انگونه كه در خواب ها ديدم                                    حتي ملبس بهمين شال وردا ديدم

چندين و چندين قرن غم در سينه اس دارد                                    اندازه هفتادودو انسان عطش دارد

                                                                  * * *

با هر غريوش كاخ هاي شام مي لرزند                                      فرعون هاي خفته در اهرام مي لرزند

ديگر پس از اين اسمان و ما يكي هستيم                                  يعني كه حالا باخداحتي يكي هستيم

امروز شمشير و قلم پيوند خواهد خورد                                      دلهاي دوراز هم بهم پيوندخواهدخورد

                                               "اللهم عجل لوليك الفرج...


 

نوشته شده توسط مهديه در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


بسوزان.......

بسوزان…همه ی برگ های ریخته ام را…برگ برگ خاطراتم را بسوزان…قلب های کنده شده بر تنه ام…نام های حک شده را…یادگاری ها را بسوزان…د این فکر روسپی را…این اندیشه ی هر جایی را به سنگسار شراره های آتش نشان…د سوزان مرا که در سوز تازیان بادم…جانانه جانم را بگیر.کفن پوشان بر این درخت عریان. میدانم این شاخه های خشکیده آشیان چلچله های امیدت را درخور نیست…بی گمان عشق تو کبریت بی خطر است شک نکن من خوب خواهم سوخت…گرم خواهی شد…گرم گرم…من نگاهم را به چشمان تو خواهم دوخت.هدیه کن هرم نگاهت را…چوب خشکم خوب خواهم سوخت.روشن کن این شب رو سیاه را…بی صدا خواهم سوخت…د سوز آذر آزارت می دهد آتش نشان بر پیکر بی بارم.من جز این چیزی ندارم بر تو تقدیم کنم جز اینکه بسوزم تا نیابی رد پای سوز سرما را…بگذار بر خاطرت یادواره ای گرم باشم…بسوزانم ور نه خواهم مرد…چون درختی گمنام…جون گیاهی بی بر…مریم اما پر پر…من خشکیده را هم داستان مرد هیزم شکن مکن…د بسوزان…شعله وارم کن…آتشم زن…خاکسترم کن…د ور تو خواهی تکیه زن بر تنم…شک نکن تکیه گاهت خواهم ماند اما وگر آتشم زنی تا ابد برایت خواهم سوخت…تا همیشه…تا انتهای مرز بودن…د در کوچه سار پاییزی که شادمانه بر اندام ترد طرد شده برگها گام مینهی یاد آور مرا که ریختم…همه ی برگ ها را…د بسوزان مرا…د تو پر از بارانی من پر از بی برگی تو پر از ابر بهار من پر از دلتنگی من بری از بر و بارم تو پر از حسرت چیدن من پر از نفرت رفتن تو پر از شوق رسیدن من پر از هوای مهرم تو پر از آتش مرداد من غروب زرد پاییز تو طلوع سرخ خرداد گرچه دورم از تو تو به من نزدیکی آتشت خواهم بود من در این تاریکی چشم امیدم را بر تو من خواهم دوخت هرم چشمانت را هدیه کن خواهم سوخت


 

نوشته شده توسط مهديه در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


سالی که گذشت ....

سلام

سال نو همگی مبارک....امیدوارم سال پر از خیر و برکتی داشته باشین....

سال ۹۰ برای من سال خیلی جالبی نبود.....اتفاقای زبادی توش افتاد ...

فروردینش که اصلا یادم نیست ...فقط سفر به یزد...

۸ اردیبهشت امتحان تیز هوشان رو دادم....

خردادشم که معلومه....پر از تنش و استرس امتحانات و آزمون ورودی نمونه دولتی.....

۳ تیر امتحان مدرسه نمونه دادم....

۱۲ تیر ماه خبر خوشی بهم رسید ....نساعت دقیقا ۱۱و ۳۶ دقیقه بود که زنگ زدن و بهم خبر دادن....اونم قبولی توی مرکز پرورش استعداد های درخشان (تیزهوشان)بود....

تابستونشم که خیلی زجر آور بود....هرروز از ساعت ۸ تا ۱۲ فنی حرفه ای کلاس کامپیوتر....البته من زرنگی میکردم و روزای فرد که کلاس ریاضی داشتم ساعت ۱۰ میرفتم ...

شهریور هم سفر به شمال و غرب کشور....

ولی توی تابستون رنگ روغن رو که خیلی دوست داشتم کار کردمو چند تا تابلو کشیدم....

از مهر به بعد هم بگذریم که جدایی از خانواده و اراک و ....که اصلا دوست ندارم تکرار بشه...

۲۹ مهر هم پدر بزرگم (بابای مامانم )تصادف وحشتناکی کرد و همش بیمارستان قم و آی سی یو و ....

توی بهمن هم پدربزرگم(بابای بابام)تصادف کردن و پاشون شکست....

آخرای سال ۹۰ هم با خاطرات بدی گذشت ....

حالا به نظرتون سال خوبی بود؟؟؟؟؟

ولی دوست دارم  توی این اولین روزای سال ۹۱ دعا کنم اول برای ظهور امام زمان (عج) و دوم برای شفای همه ی مریضا خصوصا اقوام خودم  و سوم موفقیت همه ی عزیزان خصوصا دختر عموم که امسال کنکوریه .....

آمین

 


 

نوشته شده توسط مهديه در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


بالاخره تعطیل کردیم ....

سلام

خوبید؟؟؟

بالاخره تونستیم امروز خودمونو تعطیل کنیم ...

تو این روزای آخر هر بچه مدرسه ای رو میدیدی یا ابتدایی بودن یا مال مدرسه ما یا مال علامه حلی ...

دیگه شده بودیم سوژه ای واسه خودمون...

این سه شنبه هم ترکوندیم ...همه دوربین آورده بودن و کلی عکس انداختیم ...این یه هفته که هر اسبی خواستیم تازوندیم ....

دیگه شیروونی مدرسه هم از دست ما آسایش نداشت ....

خیلی خوش گذشت

راستی

به بچه های سرودمون که واقعا زحمت کشیدن و توی مرحله استانی مقام اول رو آوردن خصوصا به زهرا جونمم تبریک میگم .....


 

نوشته شده توسط مهديه در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


در عجبم با وجود تمدنی هزار ساله هنوز حاجی فیروز گدایی می کند ولی بابا نوئل هدیه می دهد.......


 

نوشته شده توسط مهديه در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت